سفارش تبلیغ
صبا ویژن
[ و مردمى را در مرگ یکى از آنان تعزیت گفت و فرمود : ] این کار نه با شما آغاز گردید ، و نه بر شما به پایان خواهد رسید . این رفیق شما به سفر مى‏رفت کنون او را در یکى از سفرهایش بشمارید ، اگر نزد شما بازگشت چه خوب و گرنه شما روى بدو مى‏آرید . [نهج البلاغه]

داستان کشیده ها

یک ماهی من اینجا چیزی ننوشتم. در این یک ماه اتفاقاتی از همان جنس چیزهایی که در این وبلاگ قبلا نوشته ام افتادند. نمیدانم مهمترین اتفاق چه چیزی می توانست باشد. الان درست یادم نیست.

شاید آن روز که پنج بار کشیده زدم توی صورت یکی از بچه ها و بعد بر سر تعداد کشیده هایی که زده بودم با هم اختلاف نظر داشتیم مهمترین اتفاق همان بود. من فکر می کردم 3 تا ولی او می گفت 5 تا بوده. بالاخره هم نتوانستیم به یک توافق برسیم. البته بعد ازش معذرت خواهی کردم . گفتم:

- بابت سه کشیده ای که زدم معذرت می خواهم.

ولی او گفت:

- 5 تا بود آقا.

حوصله بحث نداشتم. راهم را گرفتم رفتم و گفتم:

- به هر حال ببخش ...

حالا درست یادم نیست؛ این را خواب دیدم که پریشب او سر نیمکت نشسته بود و من داشتم بهش می گفتم:

- فلانی چند تا کشیده بهت زدم ولی می خواهم قبولت کنم- درسش ضعیف است-

و او هم خنده نرم نمکینی کرد. یا در بیداری بود...

 

خدا به خیر گذرانده ظاهرا

دوست عزیز من آقای سید رضوی؛ این مرد خوب و شریف، بعد از آن بحران عجیب که حدودا دو سه ماهی گلویش را گرفتار کرده بود و رفته رفته صدایش محو شد، بعد از درست کردن کارهای بیمه اش ظاهرا به شهر دیگری رفت تا حنجره را به تیغ جراحان بسپارد. رفتار او را در این یک ماه زیر نظر داشتم. جز یک بار که اندوهی عمیق در چشم های رنگینش دیدم، نگرانی خاصی دیگر در او ندیدم. حالا اگر من بودم همان صبجی که بیدار میشدم و می دیدم صدایم رفته، خودم هم دنبالش می رفتم از ترس. ولی این بنده خدا معصومانه و استوار و مردانه با بی صدایی ساخت. دل و جراتش را پسندیدم.

اما یک بار آن یک ذره ترس را هم در چشم هایش دیدم. این جنس ترس از بیماری را قبلا در نگاه دیگری هم دیده بودم ...به هر حال هفته گذشته پایم را که در دفتر گذاشتم دیدم با لبخندی ملیح روی صندلی نشسته و با من هم سلام کرد.

می خواستم بدانم صدایش چطور است. رویم نمیشود از کسی درباره بیماریش بپرسم. از بچگی حکایتی خوانده ام که آخوند بزرگی هر روز از شاگرد بیمارش حالش را جویا میشد اما هیچوقت از موضع بیماری او سوال نمی کرد. در همان دو کلمه ای که سید گفت متوجه تغییر صدایش شدم. تعارف کرد که:

 بفرمایید شیرینی بخورید

من هم رفتم پشت میز کوچکی نشستم و درب جعبه ای را باز کردم که داخلش چند تایی کیک بزرگ ساده بود. معلوم شد سید خریده و بعد هم خودش شروع کرد به تعریف که صبح رفته و از فلان قنادی گرمه اش را گرفته.... دقت کردم ببینم صدای او چطوری است که دیدم صدایش مثل آب زلال است. نفهمیدم به خاطر عمل صدایش باز شده یا اتفاق دیگری افتاده. آخر اصلا بهش نمی آمد عمل کرده باشد.